به مردم زلزله زده بوشهر
بازهم توبه شکست
دیو خاموش زمین
باز هم لرزاند
خانه ات را ای دوست
و دل من را هم
خنده ات را پرسوخت
و بهار من را
هموطن ای تنها
خانه ات از غم کم .
امیرپویارشیدی 92/1/22
اجتماعی .ادبی
بازهم توبه شکست
دیو خاموش زمین
باز هم لرزاند
خانه ات را ای دوست
و دل من را هم
خنده ات را پرسوخت
و بهار من را
هموطن ای تنها
خانه ات از غم کم .
امیرپویارشیدی 92/1/22
«مقدمت کرده باغ ما را زرد»
« از همان ره که آمدی ، برگرد»
قبل تو ، تک درخت سیب باغ
گاه گاهی شکوفه ای می کرد
آن کلاغی که سخت افسردست
گهگد ا ر ی پیام می آورد
وآن قناری چه خوش صدامی خواند
نی چنین خسته بود و نی دلسرد
بعد تو ، هر کجا که می بینی
خستگی هست و آیه های درد
گشته خم زیر بار غم هر مرد
شهسواری شدست ، هر نامرد
« از همان ره که آمدی برگرد »
ای زمستان بی صدا ، ای سرد
امیرپویارشیدی 30 / 12 / 1391
رخ نهان کردی و از غصه دلم مرد ، کجایی
پای زین مهلکه بیرون شدنم نیست خدایی
وه نگاهت پر خون کرد دلم را و تو رویا
یاد این خون شده را تا به ابد هم ننمایی
یار با زخم نگاه تو شدن ای همه غوغا
روز ما را به شب آلود و تو خورشید نیایی
آتشم می زند آن لحظه که ای ماه ببینم
یار اغیار شوی و دل بیمار نپایی
«امیرپویارشیدی»
آنکه هر لحظه خیانت کرد و رفت
بانگاهی ساده عادت کرد و رفت
در طواف قلب من گامی نزد
آنقدر خود را زیارت کرد و رفت
در نگاه هر کسی پر می گشود
تا که احساس اسارت کردو رفت
در دلش هر لحظه غوغا بود و باز
این دلم راسخت غارت کردورفت
با نگاهش دیگران را می ستود
تا غرورم را خجالت کرد و رفت
ترس تنها ماندنش پا بسته بود
لاجرم روزی شهامت کردو رفت
امیرپویارشیدی 1391/10/10
در شب سرد هجوم گرگها
من کجای دل تو خانه کنم؟
من پر از زخم و چپاول زده ام
تو بگو ،
ای چنان خورشید چشمهایت زیبا
می شود در نگه ات لانه کنم؟
کاروان پر از شمش غرورم را دزد
در شب سادگیم با خود برد
بعداز آن،
این من ویران شده بی فردا
دم به دم ،
در غم سادگی خود افسرد
باز تا روز رها گشتن از این بی فردا
چه کنم با غم نان؟
و فزون از آن غم
غم این پیکر خالی ز غرور و شادی
چه کنم با اینها؟
غم بی حوصلگی ،
تنهایی
غم بی فریادی.
امیرپویارشیدی 1390
فریادت شهامت ما را به سخره گرفته است
ای سخت استوار
ای قلب مهربان
دردت
زخم فرشته عدالت است آنگاه ،
که شرمساریش ،
بر چهره زشت زمانه باقی است همچنان
یادت ،
نسرین گلشنگاه آزادی است
ای دوست
زجرت ،
گویای اشتهای استبداد است
و اندر سکوت موحش این قرن
نامت ،
عجب پرآوازه فریادی است .
امیرپویارشیدی 1391/8/23
به هم ای دوست
تو بی میلیت را سرد ،
من اشتیاقم را سخت
باری ،
فضاحتم اینجاست
ز آنها که می خواهند بفشارند
دست هایم را گرم ،
بگذشته ام چون تو
تنها گزینه ام هستی
تنها گزینه دور از دست .
امیرپویارشیدی 1391/8/20
شب ،
تو ،
زخمی هجوم ویرانگر سرما
شب ،
من ،
استخوان شکسته دلم پریشان است
شب ،
فقر ،
سکوت ،
تورم است اما
آه هموطن ،
آذربایجان هنوز ویران است .
امیرپویارشیدی پاییز 1391
آنجاست که می شود شاید ،
واژه های گمشده را فهمید
آنجا، که تو ای مهربان ای خوب
در آن شکسته شب سکوت وهم آلود
برخواستی با ردایی به حرمت فریاد
در مهر دلسپرده و بی هراس ، از تردید
ای دوست ،
دردت نماد مردمان تشنه آزادی است
برخیز ، خوش خروشیده ای ای مرد
حرفت ندای کرامت است و افزون تر ،
زخمی است بر رخ ستم پیشه
برخیز تا برافکنی ز دلها درد .
امیرپویا رشیدی 20/6/1391
باری برادرم
توگریه می کنی
من اشک می شوم
تو،
درد می کشی
من دلشکسته مرد ،
آشفته از غمت
فریاد می کشم
آری برادرم
این زخم و چرک و خون
شلاق قرن هاست
بی شرم و پر شرر
بر گرده های ماست
در این گجسته گاه ،
من شعر می شوم
من اشک می شوم
تا از زبان تو ،
فریاد برکشم
اینجا شکستگی است
سرماست در کمین
گل دختر مرا ،
نایی نمانده است
برخیز هموطن ،
برخیز هموطن ،
من درد می کشم .
امیرپویارشیدی 1391/5/21
وه که این روزها دلم نمی خندد
رنگ پاییز در درونم هست
و چه نابخردانه در این فصل
به امید بهار بیدارم
گوییا رفته از یادم ،
که زمستان پس از خزان بایست
هرطرف داستانی از وحشت ،
زخم هایی به شوکت تاریخ ،
پرده هایی به رنگ تاریکی
و صدایی که من نمی فهمم
مردهایی به هرزگی مشهور
و زنانی خیانت آلوده
و من از خویش هم می ترسم
به گمانم دوباره باید گفت:
« آی آدمها » :
«به کجا چنین » شتاب آرید؟
بند هایی که بگشودید
شاید آیه های خوبی بود
من هنوزم آرزومندم
بامداد برخیزم
و بفهمم آنچه می دیدم ،
همه خواب بود ،
دروغی بود .
امیرپویارشیدی 21 آبانماه هزارو سیصدو نود
در آسمان دلم شهاب تنهایی است
آه،
ستاره ها گه گاه،
چه زود می میرند
و به ننگ آلوده
غبار می گیرند.
در این سکوت پر از وهم آخر شب
من از تمام دلم بیزارم
به خون نشسته و درد می سازد
چنان که من شکسته در سالهای تنهایی
چو مرد خمار از غم افیون
درون غربت خویش، تا پگاه بیدارم .
در اندرون ابرهای تیره می گردم
ستارۀ منزه ای نمی شود پیدا ،
که به محراب او سجده آرم من
در زمین هم که دلستانی نیست
تا چو اسطوره ای بر او نباشد نقش
جای لبهای زشت اهریمن
در ته خلیج پارسی شاید
ماه واره ای شود پیدا
آنچنان که دوست می دارم
تا دل آشفته برکشم فریاد
های ،
در کجای دلت جای این من خسته است؟
این منی ،
که از دل خویش هم بیزارم.
امیرپویارشیدی 11/ 2 / 1390
فصل آغاز تورا ثانیه ها
می نوازند و دل خسته من می خندد
و در آن شاد شدن
به گل خنده تو ،
دل می بندد.
پویارشیدی 3/12/1390
هرگزبه من نگو
كه چرا خسته اي رفيق
من درد هاي جرم زا ، كشيده ام
حالا كه خوب مي شناسيم
با من مگو چرا ؟
اين دستها را به زمستان سپرده ام .
باشد كه دست تو ،
چون پاره بهار
شوری دوباره را ،
در اين شكسته دلم جستجو كند
اما كنون ،
چنین خميده پشتم و مبهوت مانده ام
شايد كه ديدگان پر از اشك و خسته ام
با چشمهاي سياه تو گفتگو كند.
با من نگو چرا؟
سخت دست مي دهي
من دست و دل سپرده و زخم ستاده ام
اكنون شكسته و نشسته ام به پاي تو ،
با اين سوال سخت
كه آيا دوباره در دام فتاده ام؟
اميرپويارشيدي ۲۱/۹/۱۳۹۰
همه لحظه های دیروزم را
به امیدی عبث هدر دادم
که تو کاشکی بهتر بودی
و من این روزها چه سخت می خندم
تو همه لحظه های خوبم را
به دروغ و کثافت آلودی
به خیالم ره ستاره ها بودی
راه آسودن از غم فردا
دست هایت سرود باران بود
بر کویر برهنه دستم
راه در رفتن از غم نان بود
راه هموار من تا ما
گاه غمگین تنهایی است
در شب دست هاي پينه دار من
كاشكي دلم نمي فهميد
دست هايت فریب و بازی بود
پر ز نیرنگ ، سرد ، بی احساس
دست هایی ،
با آستین اهریمن.
اميرپويارشيدي ۲۵/۵/۱۳۹۰
من با حضور تو همچون زلال ، آب گذشتم
با بهترين پر پروانه ها ، ز خواب ، گذشتم
آن جا كه ديدن آتش مرا سزاست ، يارا
من بانگاه تو از لحظه ها چه ناب ، گذشتم
من خسته از تب انديشه هاي كهنه وسياه
با مهر زين ده تا قرن ها خراب ، گذشتم
شايدشودكه دل آسوده زين كويرنفس كش
بينند ، مست ، تن آلوده با شراب گذشتم
اميرپويا رشيدي بهار ۸۳
نگاه اميدوارمرا باور نمي كند
اين دل كه در شب خون پرسه ميزند
اكنون
چه مي شودم تا دل سحر
با سايه غمي كه مرا كهنه مي كند
پندار عشق را گلو بريده اي
آنسان ،
كه خنجرم زدي
اي كاش تا سپيده مرا راه مي شدي
تا اينكه در كنار شب سخت دشمني
ويران كني نگاه كودكانه مرا
با نغمه بدي
چوبدست اعتمادمراموريانه خورد
ديگر چگونه مي شود از عشق دم زنم
اين شوم وش يادگارتوست
تودست اهرمن
زخمي زدي و هويداست هنوز
اين داغ زشت رو
بر پهنه تنم
اميدراهنوزدلسپرده ام
تا روزهاي سبز
عشقي دوباره را ،
در جام مي كنم
وين كهنه پليد گجسته را
در چاه فراموشي افكنم
من خويش را به ترنم سپرده ام
شاید فراموش كنم شبی ،
بيداد رفته را
بامن بگو چه مي شود مرا
اين زخم گر به جانم اثركند
تا روزهاي دور
در من نه طاقتي است
تا بازگشايم دوباره اين
آغوش بسته را
امیرپویا رشیدی خردادماه ۱۳۹۰
د ر آ نشب دم به دم بر سنگ ز خمی
پر ا ز اند و ه ، شب آهنگ می ز د
غمين د ر د ر د می پیچید با بك
چنا ن شب د ر نگا هش چنگ مي زد
زمان مي رفت و ا ین افسانه ا ی مر د
د لي آ شفته با بر ز يگر ا ن داشت
د ر آ ن هنگامه كز خو ن سر خ ر و بو د
پر يشا ن د ل ، نگاهي مهربان داشت
جهان دلخسته ا ز شب بو د و با بک
دلش غمگین ولیکن شو ر ها د ا شت
و ا ز آ هنگ یک ا یر ا ن آ ز ا د
د ر آ ن د لخستگیها سو رها داشت
در آ ن بیگا ه ، كو هي بيكر ا ن بود
شكو هي تازه ا ز آ هنگر ا ن بو د
در آن بيد ا د بيم انگيز سنگي
سر و د ي سبز ا ز آ ز ا د گا ن بود
وفردا گشت و ا ین بیما ر شب رفت
سراسر روز کوشش ر و ز خون شد
د لا و ر مر د ا ز بید ا د د شمن
چنا ن پند ا ر مردی شیرگون شد
د ر آ ن آ و ر د گا ه نيز ه و د و د
دما د م مر د صد ا فسا نه بغنو د
پيا پي دستها شمشير مي گشت
به پا س ا ز مر د ما ني د ر د آ لو د
و خونین جامگان بی ترس ا ز مر گ
جو ا نمر د ا نه جنگید ند و مر د ند
ا ز آ ن در خون شدن از خود گذشتن
غم آ هنگی ز آ ز ا د ی سر و د ند
پس ا ز آن مرد تنها ما ند و زنجیر
غمین د ر مر گ یاران دیده تر داشت
د ر آ ن هنگام غم آ لو د و حشت
ا مید ی سبز آزادی به سر د ا شت
اگر دل خسته مردی بو د ز خمی
د لا و ر مر د ا یر ا ن بو د با بک
چنان ا سطو ر ه ا ی در د ا ستانها
سروشی ا ز د لیر ا ن بو د با بک
خلیفه ا ین پلشت زندگی خو ا ر
به زاریگاه بابک چشم می د و خت
چه می دانست این آ شفته تازی
که با بک آ تش د یر ینه ا فر و خت
د لا و ر ا ین چنین با خصم سر د ا د
چه خوش باشد،چه خون باشد،چه بيداد
ا ز ا ين مردان در خون خفته پيد ا ست
به فر د ا مي ر سد آ هنگ فر يا د
ا گر د ر د ر د و نا بو د یست میهن
مهین مر د ا ن ما ، مر د ا ن د ر د ند
بد ا ن در هر كجا از اين كهن دشت
كه شيرين با نو ا ن چون شير مر د ند
خليفه ز خمي ا ز آ ر ا مش مر د
بر يد ن د ستها يش ر ا بفر مو د
گما نش چو ن ببيند مر گ ر ا مر د
به زردي مي گر ا يد چهره اش ز و د
چنا ن د ر با و ر ش گنجيد ه نا د ا ن
كه زردي ، بيم مردن بيم درد ا ست
نمي داند كه در اين بي سر ا نجام
چو پاييزش رسد هر برگ ، زرد ا ست
پس از آ ن د ست با بك را بر يد ند
و خون ، چون چشمه آبي در خروشيد
د لا و ر مر د ا ين ا سطو ر ه تلخ
از آن خو نا به ها ر خسا ر شو ييد
پس از آ ن چهر ه با بك د ر خشيد
و زردي در رخي پر خو ن نها ن شد
و با آ ز ا د گي د ر بند مر د ن
نشا ن ا ز مر د ا ير ا ني ز با ن شد
صد ا يي خسته شب را درنورديد
كه نيكي را به جان فر يا د مي ز د
در آن شب دم به دم دلداده با بك
د م ا ز گل مر د مي آزاد مي ز د
اميرپويا رشيدي آذر ماه ۱۳۷۴
هيچ كس حدس نزد ،
كه سرآغاز روييدن تو در دل دشت
فصل آغاز دل من شد و بس .
اميرپويارشيدي ۲۷/۷/۱۳۸۸
نوروز آمد و من
ناشکیبا تر از همیشه خویشم
آنقدر خسته ام
که باور نمی کنم
فصل بهار و روییدن دوباره برگ را
شاید شکسته ام
اکنون مرا چه می شود؟
با این دلی که در رهن مانده است
با مردمی که پریشان تر از منند
با این شبی که سحر را شکسته است
امید را به فرا دست رانده است
شاید که با نگاهی دوباره بشکفم
با دست روشنی
شب را چنان بتی کهنه بشکنم
شاید شبی،
عشقی دگر را تمنا کنم ولی
امروز خسته ام
در من نمی رسد
نایی که با خروش
ضحاک را در دخمه ای دوباره افکنم
امیرپویارشیدی ۲۹ اسفند ۱۳۸۹
شب چو باشد ناشکیبا دیو ، دل را مي كشد
شهر را خون مي كند، ازخون ياران مي چشد
هيزم از اين استخوان بر با تبر زيني ز مهر
همچنان آتش بر افروزان از اين دل ، تا سپهر
راستي را در درونم نقش زن ، آغاز كن
روشني را در نگاهم ، آنچنان پرواز كن
هر چه دل در سينه داري نازنين فرياد كن
هوم مي نوشان مرا، آتش در اين بيداد كن
اميرپويارشيدي ۱۳۸۸
تو؛
دركدام تهاجم اين قوم
دربندمرده اي؟
كين گونه بي شكيب
گند مي زنندت زمردين،
گرانمايه كيان؛
تو ؛
اي سراب بسيار ديدني
اي ؛
عشق جاودان
من درصداي زلال آبهاي تو خوب،
گريه مي كنم
اين ،
آواي سخت غريبانه مردن است
اما چه مي شود اين داستان شلاق پول وزور
در زخم گرده ها
تكرار مي شود
اين درد دوباره چوب خوردن است
من دلشكسته تر ازپيش مي شوم
وقتي كه مي شود
غمگين فضاي اتاق كوچك انديشه ام
دراين هواي سرد
كه در روزهاي من ،
به پايان رسي چنين
اي چكيده داستان عطر چوب
اي مرهم رها شدن از دستهاي درد
باشد كه بعدها ؛
فرزند هاي اين نسل ساده لوح
آن روزها كه هرگز كسي؛
ديگر گذر نمي كند از اين سكوت آفتاب و كوه
خواهند شنيد كه :
اين گندگاه پر از بوي ماهي و لجن
در روزگار پيش
جايي پر از صداي دوستي و عشق بود
جايي پر از آرامش و سرور
جايي براي من ،
جايي براي تو ،
جايي براي نگاه هاي خسته از دود و دشمني
جايي براي فرشتگان جنگلي قشنگ
جايي براي حرف هاي رود
اميرپويارشيدي شهريور۱۳۸۶
آرامشي را به طوفان شكسته ايم
اكنون ، كه دريا كناري نشسته ايم
پند ا ر آ فتا ب ر ا ما ند يد ه ا يم
دل در سرودي شب آهنگ بسته ايم
بر ده ، كه فر يا د ها مرده اند و مهر
گر هست دوزخ ،خدا را كه خسته ايم
هرگز ، پريشان چنين ناكشيده رنج
فرجام را خسته جان دل نبسته ايم
هر كو نگاهي كنند ا ز فراز خشم
گويي،ز رستنگهي زشت رسته ايم
بر راه خود زودتر ، مهربان و شا د
زين همرهاني كه ماهم گسسته ايم
اميرپويارشيدي مردادماه هشتاد و هفت
شور آمد ورفت
درد ماند و نشست
و در اندیشه درد
لحظه پر پر شد و بی حوصله رفت
ما به فرسایش هم کوشیدیم
هر دو تا همچون سنگ
با غم آلوده و سخت
من در آغاز سرود
در نگاهم می سوخت
آرزوهای طلایی دلم در ته دشت
کاش در آخر شب
می شنیدی سخن لحظه آکنده ز مرگ
لحظه مرده به آغاز نخواهد برگشت
خانه از درد شکست
هر شب از بیم تگرگ
من در این زایش سرد
رنج را مزمزه کردم تا مرگ
مردکی پیر چنین می پنداشت :
زندگی شادی سبز است ،
براي دلكي ؛
كه در آميزش درد
چاره را سبز تر آغاز كند
وبه بن بست پر از چرك ولجن
نهراسد ز سكوت
با نگاه دگري ،
قصد پرواز کند
وبه هنگام پگاه
سخت در آغوش کشد شادی را
و بگوید خورشید
دوستت خواهم داشت
هر کجا ، هر فردا .
اميرپويارشيدي بهمن ماه ۱۳۷۹
باغ ما،
باغي خزان آلوده است
ازتبرداران تبرها خورده است
وين خزان آلوده باغ
چون غم آواز دلي با درد و خون آغشته است .
همرهان سازه نيرنگ و خشم
بس كه هر انديشه را آتش زدند
هر كجا را ناكجا انگاشتند
وين بلند آلودگان
نوكشان هرزه بي بازيافت
ريشه را پژمرده اند
خاك را آذر كوفتند.
وين غبارآلوده را
انديشه هاست
ازتبرزن مردها،
از شرقها،
ازغربها،
وين بلندآلودگان
در قرنها.
اميرپويا رشيدي ۱۳۸۸
آغاز آتش بود
تلنگرهای چشمان پراز کینه
ودرآغوش دستان توانمندت،
خوابیدم
هان؛
اي دشمن بيرحم ديرينه
واينك آنچه درمن ، مانده ازمن چيست؟
شب آوازي پرازاحساس افسرده
دلي ترسو
سرودي خسته از آهنگ
شبي با قرص هاي آبي اعصاب ؛
واين واگويه زخمي
كدامين روزپژمردم؛
چنين دلتنگ ؟
و آن آغاز آتش بود
تلنگرهاي چشماني كه مي دانست
نگاه مرد تنها چيست
نگاهي سخت بيگانه
نگاهي كز خدا خاليست
دل من سخت افسرده است
دل من چشمه خونين بي فرداست
پريشان درشرار آتش چشمان استاداست
دل من داستاني بي سرانجام است
دلم از دورها پيداست
شبان تا روزگاران
من؛
پرازانديشه هاي شوم و وهم انگيز ،
مي مانم
كه زخم چرك آلودم را
كدامين خنجر است آغاز ؟
ومن هرگز،
نمي دانم .
اميرپويارشيدي خرداد ۱۳۸۵
در من،
فریاد میکشد
بغضي كه يادگار هجوم خيال توست
من دلشكسته ترازپيش خسته ام
وينك،
دلم شكسته دل ازاحتيال توست
تو خويش را به كدام شب سپرده اي؟
من باطلايي خورشيد تار مي زنم
درهرنگاه داستان واره ايست
دور از هجوم دروغين هوي و هاي
اميد را به نغمه گيتار مي زنم
آموزگاربدت را نگفته اي؟
راستي را نقاب دروغين نمي شود
بارنگ و دشمني
هرگز،
اين راه را به فردا نمي برد
هرگز زلال راستي را نديده اي
اينجا كسي طلاي دروغين نمي خرد
من خويش را فريفتم با تو اي شكسته شب
در تو ،
هيچ كس ره به شادي نمي برد .
اميرپويا رشيدي مرداد ۱۳۸۹
كه از آهنگ ، از آواز
و يا لبهاي مهر آلود
برون آيد
در اينجا آسمان كوتاه و دلگير است
نفسها همرهان آه و افيونند
وششها خسته و فريادهاشان
برون از پهنه ناآشناي تن نمي آيد
در اينجا ماه زنداني است
و آتش مرده و خورشيد
وسوسو آفرينان شب تاريك
كه اينجا گاه تنهايي است
شبي دلگير، رهي باريك .
امير پويا رشيدي ۱۳۷۳
درپگاهی پرپوچ
سخن سوخته را،
باتوگفتم من در خوشه مرگ
تا به سرماگه سنگ ،
تو مرا راه دهی
به تکاپوی امید
و مرا مهر شوی
اندراین گاه تگرگ
تو به من آمدی و درد شدی
ودر این گاه خراب
مرا راه شدی
به گراییدن آه
به خراشیدن زخم
به همین شور پر از شرم که هست
تو مرا راهنمایی کردی
به تهیدستی خویش
به هراس کف دست
من از اندیشه این مهر پریشان هستم
توبه چشمان تهی دست نخواهی خندید
آن سحر مرد و گرفت
نفسم بوی پر از آتش آه
من در اندیشه غمناک تو سرگردانم
در تراویدن خورشید بر سینه دشت
و من آشفته ام از دوری تو
در سیه دامن شب
یا شب آلوده پگاه .
امیرپویارشیدی ۱۳۷۹
یاد باد آن شب که با هم ساختیم با نگاهی ساده تر دل باختیم
آسمان را زیر پا انداختیم برغم اندیشی و سرما تاختیم
یاد باد آنشب که با تو روز شد گل نگاهت مهربان پرسوز شد
تا تو را چشمت چنان دلسوزشد آتشی در خرمنم افروز شد
جنبشت آهنگ گون با نسترن دم به دم همراه خوشبو یاسمن
روشنی می داد بر چشمان من گیسوآنت هر قدم در یک شکن
خانه شاد از جشن خوش آغازما گرم بود از دلنشین آواز ما
آن قناری سرخوش از پرواز ما شادمان شد مهربان همراز ما
در کنارت از نگاهم نور رست درنگاهت بی صدا شرمی نشست
خانه را گل بوته ها ازمهر رست تا دراین اندیشه هاشرمم شکست
درنگاهم وه خروشان می نمود موج خرما رنگ گیسویت چو رود
در لبانم، سرخ لبهایت غنود چشمهایت مهربانی را سرود
چشم دریارنگ نازت گل سرشت مهر را بر بیکر ا نها یم نوشت
ای بسا پرواز کردم تا بهشت با توام آسوده از هرخوب و زشت
وای آنشب، مرغ بی تابی بدی همچنان دریای دل آبی بدی
گرچه دست آویز بی خوابی بدی در شبم جانانه مهتابی بدی
با نگاهی ا ز سخن پرویز تر از هر آن اندیشه شور انگیز تر
با لبی از خنده ، مهر آمیز تر بو سه ای از با د ها گلر یز تر
لحظه ها کوتاهتر جاری شدند لحظه ها بی تاب دلداری شدند
خوابها در دست بیداری شدند دستها در راه همکاری شدند
گام شب کشتن که برمی داشتیم هر گذرگل بوته ای می کاشتیم
دشمنان را یار می انگاشتیم کینه را ، افسانه می پنداشتیم
کوچه از افسون پاهایت شکست آسمان هم درتماشایت نشست
باد کز انبوه زلفت می گذشت آنطرف ترناگه ازهم می گسست
با تو در آن شب چه زیبا می نمود نغمه ای شاد از گذشتنهای رود
در تو آن شب بوی دلتنگی نبود زندگی زیبا تر از افسانه بود
بی غم ازنیرنگ وهر انجام شوم هردومان در دست یکدیگر چو موم
مردمان دل داده در آواز بوم رشک می خوردندومامستانه هوم
دردمان پیوند شب با صبح بود قلبمان پیراهنی پر تار و پود
تارهایش شوق یاری را فزود پودهایش خود پسندی را زدود
کم کمک خورشیدهم ازره رسید آسمان را دستی از بودن کشید
نرم نرمک بی نوا شب را درید رنگ تاریکی ز هر برزن پرید
در گذر گه آتشی آماده بود دربه کین آلوده چشمی رست زود
من فرو آورد و ما را در ربود دیدمانی سرد از فردا گشود
خودستودن را چو دیواری نشاند هردورا بی مهر یک سویش کشاند
ای بساخورشیدهم نوری فشاند ماه سا بودی تو را ، تا خانه راند
بی تو غم درکنج جانم می نشست گاه شادی،از درونم رخت بست
رشته ای انبوه لبخندم گسست دل در آن زیبا قناری هم شکست
با غم آلودی مرا در مرگ شب سوختم دور از تو در دستان تب
این سراب آلوده را آن تار شب کشت و آتش زدبراین خشکیده لب
امیرپویارشیدی ۱۳۷۵